| فریادنامه | |
|
۱۳۸٦/۱/۱٧
!Au revoir
هو وقتی بالای پله می ایستم و منتظر می مونم تا نفر بعدی از راه برسه وقتی توی ذهنم سعی می کنم یادم بیاد چند وقته ندیدمش وقتی با شور با تک تکشون گپ می زنم وقتی سعی می کنم از همه ی احظات مشترک گذشتمون باهاشون بگم وقتی چرخ می خورم وقتی از گوشه به گوشه ای میخزم و می پرم و می جهم وقتی دوستی عمیقو از دوستی درجه دو تشخیص میدم وقتی بازهم به صلابت خونه و خونواده و لاینفک بودنش معتقد میشم وقتی با شور و شوق بچه گانه کادو هامو باز میکنم وقتی موقع اذان صبح ظرف میشورمو دفتر خاطرات ورق میزنم همشون لذتبخشن... من می بلعمشون. ۶آوریل۲۰۰۷
۱۳۸٦/۱/۱
Transition!
هو Transition Stage با اینکه خیلی سخته (گاهی حتی درد داری موقع جابجا شدن از یه مرحله به مرحله ی بعد) ولی...مهیجه...من هیجانو دوس دارم. سال نو مبارک! 1فروردین1386خورشیدی یا حق کمکم کن! ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
آغاز!
هو
؛ بی گاهان به غربت به زمانی که خود در نرسیده بود چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد.
گهواره ی تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم انداز های امید فرسای ماسه و خار بی آنکه با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپایی خویش به راهی دور رفته باشم. نخستین سفرم باز آمدن بود.
دور دست امیدی نمی آموخت. لرزان بر پاهای نوراه رو در افق سوزان ایستادم. دریافتم که بشارتی نیست چراکه سرابی در میانه بود.
دور دست امیدی نمی آموخت. دانستم که بشارتی نیست این بی کرانه زندان چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می شد. احمد شاملو
پ.ن۱: دوست عزیزم راست میگی. پانوشت این پست رو قبل از نوشتن این شعر (یا حتی خواندنش ) نوشتم. شگرفا دیدم، اندیشه ی شاملو نیز از تولدش همانست که من دارم. پ.ن۲: هزاران هزار شادی و امید در دلم هست. هیچکس نیست تا با او قسمتش کنم. خدایا! هدیه ی امسالم بسی برزگ بود. تا سال دگر برای دگری صبر می کنم.
۱۷مارچ۲۰۰۷ تولدت مبارک! ای انسان نخستین که هنوز زاده نشده ای. روح متبلور تو هنوز در انسداد پرپیچ و خم دهلیز درونت سرگردان مانده است. باشد که تولدش را به زودی جشن بگیریم. ۲۶اسفند۱۳۸۵ ؛بزودی بیش خواهم نبشت برای بهار و من و ماموریت و گل های خانه که جمعند و همه ی اشتیاق این روزها و نوستالژی های کودکیم که متبلورم می کند و از خود بیخود که دائم حواسم را پرت می کند و ماموریت ادامه می یابد، و ماراتونی نیز بدان اضافه می گردد. بزودی خواهم نبشت.؛ فعلا میلاد مبارک! تا بعد... ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
محرم راز!
هو
چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم ای فتنه بکش یا بنوازم بی گناهم بده پناهم کز موی تو آشفته ترم کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم چه کنم عشقی غیر از تو نخواهم به خدا محنت ریزد ز نگاهم امیدم کو جدا از او پرپر شده ام خاکستر شده ام آزارم کن چو چشم خود بیمارم کن من ز جفایت دلشادم از غم عشقت خرسندم از همه عالم بگسستم تا که به مهرت پا بندم عشق و امید صفایی ای عشق من چه بلایی کی ز وفا جانب ما بازآیی چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم ای فتنه بکش یا بنوازم
؛ استاد بانو دلکش؛
پ.ن۱: این ترانه اینقدر تاثیر گذاره...و اونقدر حس قوی توش موج می زنه...که منکه همیشه تصمیم داشتم بدون خدافظی برم، با شنیدن دوباره ی این ترانه ، و یادآوری روزهایی که تو RRC این آهنگو رو ریپیت، n بار گوش میکردیم...تصمیم گرفتم بیام و ازت خدافظی کنم بابای کوپکورد...! پنجشنبه ها مراسم آبگوشت خورون...من ذات آبگوشتو دوس نداشتمو ندارم-طرفدار پیتزام! ولی این دور هم جمع شدن، چه صفایی داشت. حتی من و تو که کاردو پنیر بودیم (و بعد ها فهمیدم تو از بهترین انواع کاردی بودی که منو در زندگیم بریده)...همه پنجشنبه ی آبگوشتو می آمدن...ژاله، بهاره، مژگان، مسیح (اگه ماموریت نبود)، خودم، ابی، خانم اسماعیل زاده و داستان های همیشگی شوهر درباریش، دکتر خبازی نازنین (که آخرین بار بهم گفت دفعه ی بعد از اونور زنگ خواهی زد...تبریز بود که اینو گفت...شاید تنها کسیکه همه ی قابلیت های منو تو اون مرکز فسقلی کشف کرد و معتقد بود که من خیلی آدم پر پتانسیلی هستم...و راست می گفت، ولی نمیدونم از کجا می گفت ، در حالیکه من فقط یه کار اجرایی مزخرف می کردم ( Prevalence Phase Manager). البته بهار و بنفشه هم بودن و خانم خرسندی...ولی اونا کلاسشون بالاتر از این حرفا و آبگوشت بود...اونا گیاهخوار بودن، به تبعیت از د. فریدون. د...و می گفتن میخوایم با بقیه متفاوت باشیم! ژاله میخواد متخصص بشه، بهاره نی نی دار شده (چه گلی بود این بهاره...اولین بار اینترنت و چت رو من یاد او و مژگان دادم...و رئیس کوپکورد کلی از دست من دلخور بود...چون بچه ها بعد از ظهر می نشستنو فقط چت می کردن...خیلی لذت داره، یه چیز بزرگو تو اولین بار به یه آدم دیگه یاد بدی...تاثیری به اندازه ی همه ی عمر داره...چون او تا آخر عمر که میخواد از اون روش استفاده کنه یاد تو خواهد بود...و البته من اینکارو واسه یاد من بودن نکردم...بلکه خودخواهانه تر از این حرفا...میخواستم وقتی از اونجا در اومدم و یا بزرگترش اینه که، وقتی دیگه اصلا اینجا نبودم، اونا بلد باشن برام آف بذارنو میل بزنن - کما اینکه الان اینطور هست...خیلی خودخواهی جاسمین!...و این تجربه رو بارها داشتم...رانندگی یاد دادن به نوه ام( که اینروزا معتقده یا باید روزومه ی خوشگل سه صفحه ایم رو هایبرنیت کنم، یا احساساتمو ، و یا زن نباشم و یا اصلا از بیخ عرب بشم، مثلا برم یه مزرعه بزنم...) ، یاد دادن اس ام اس زدن به دوست نابینا م آریانا و خیلی چیزای دیگه...و همه ی اینا یه خود ارضایی ساده است...بگذریم( به قول دوست جدید و فقیدم)...مژگان طرحش تموم شده و تو همون مرکز ادامه کار میده...بنفش از اونجا رفت...فریدون همچنان قلدری می کنه (و هیچوقت نفهمید که فقط من تو اون مرکز لعنتی می تونم براش فرانسه حرف بزنم)...ابی هنوز چای میده...و بابا زن گرفته، یه زن آروم که بتونه همه ی عقده های این سال هاشو تو سرش بزنه...هما! که اولین بار تو عروسی آرش دیدمشون...اگرچه قبلا بو برده بودم، بخاطر همه ی اون پچ پچ های پشت پردشون تو موسسه - پ. بدون مرز....! و حالا من از همشون دورم! و این ترانه تمام فضای اونا رو برام زنده میکنه! و وادارم می کنه که ازشون خدافظی کنم- قبل از رفتن!!! پ.ن۲: اگه اونروزا اسکارو گرامیو اینجور جوایز بود، این ترانه ی استاد دلکش مسلما کلی جایزه می گرفت...مثلا جایزه ی بهترین تبلور احساس...تا حالا نشده گوشش کنم و چشام خیس نشن! ( و البته پسرم معتقده این کلی احساسه که سال های سال مسدوذ شده ، بخاطر سرباز خونه ای که توش زندگی کردم و سرگروهبانی که همیشه این احساس منو دیلیت کرده...) یا مثلا جایزه بهترین موسیقی ـ باید از دوست هایدلبرگیم که کلی تو این چیزا استاده بپرسم که موسیقی این کار از کیه؟) یا بهترین پیش درآمد. پیش درآمد ترانه که شروع میشه -فقط پیش درآمدـ آدم ویران میشه. خواننده با تمام وجود مازوخیست بودنشو در ترانه فریاد میزنه (آزارم کن...بیمارم کن..من ز جفایت دلشادم...از غم عشقت خرسندم...)...و امروز من کشف تازه ای کردم. عشق فقط مال مازوخیست هاست، اصلا بیماری عشق و مازوخیستی با هم coincident اند. شاید در پروژه های آتی زندگیم، روی ژن اینجور افراد هم کار کنم . امیدوارم روزی بتونم باهات بشینم در یک تراس آفتابگیر ، قهوه ای بنوشیم و برات دلیل بیارم که واقعیت داره. نه اینکه من از ویکتیم بودنم لذت معنوی می برم، بلکه اساسا راه همین است...امیدوارم دیگه پادزهرش در سراسر باقی عمرم ، منو از این مرض مصون کنه! پ. ن ۳: این تنها ترانه ای بود که وقتی پسر کوچیکه پیش تو بود ، عوضش نکردی...پرسیدم تو همرو عوض کردی و Rock یا Jazz یا Pink گذاشتی...اینو چرا نه؟ گفتی چون قشنگه! پ.ن۴: و یه تقارن دیگه ی قوی امروز پشت این ترانه منو قلقلک میده...همون موقع هایی که این ترانه رو کشف کرده بودم، تورو هم کشفیده بودم. و این فقط یک رابطه ی یکطرفه بود...به هیچ کدوم از التماس هات توجه نکردم...هرچی خواستی بهم بفهمونی که چیزی هست که نمی تونی بگیش...ولی هست، و فقط بخاطر بودنش من نباید برم! من گوش نکردم...مثل همیشه که گوش نمی کنم ( و این تنها خصوصیت منه که منو از زن های دیگه متمایز می کنه). من گوش نکردم به هان های تو...من گوش کردم به ترس درونی خودم...که به قدرت همه ی وجود منو گرفته بود، چون خدنگی بی فرجام. احساس خطر می کردم، خطری که برای همه ی عمر غیر قابل برگشت باشه. و رفتم. بی تردید. و برنده ی ماجرا پسر همیشگی ام بود...تو همه جارو گشتی،- آنچنان که بر آستانم فرود آمدی- تو در تمام این سال ها، هرگز، اون روح پر قدرتو فراموش نکردی! و من در شگفتی بودم ( همانگونه که از مهربانی صدام یا تاثیر نگام یا فهمیدگی بیدریغم که خواستگار هامبورگیم - که با اصرار خاصی تاکید داشت که گل ها رو خودش انتخاب کرده...همیشه خودش انتخاب می کنه!!! ـ رو به فکر فرو برده بود: در ایران هم همچین دخترایی پیدا میشن!!!- و حالا او هم اضافه شده به لیست مرید ها و کشته های خاله سوسکه!) من در شگفتی بودم، و نپذیرفتم که ممکنه چیزایی باشن که من نفهمم...من استعدادی در فهمیدنشون نداشته باشم -اصرار زیادی در فهمیدن همه چیز دارم، جستجو گرم. و حالا پس از سال ها، بالاخره منم حسش کردم. درست موقعی که تو نیستی... دیگه نیستی که بهت بگم حالا می فهمم که چی می گفتی! من شرمسارم از همه کوچکی خود...در برابر روح تو که چون ؛بارمان؛ بزرگ بود...و تو مرا متهم می کنی به اینکه روحم را در پشت همه ی خدنگ های انسانیم پنهان کرده ام. و نمیدانم چه در آستین دارم. تو برای رفتنت ، هیچ توضیحی ندادی...هیچ نگفتی. و من را برای همیشه در شگفتی این رابطه، انگشت به دهان، رها کردی. تمام توضیح تو این بود که روح ما در یک مسیر جاری نیست. و حال آنکه این همان بود که سال ها زمان برد تا من فهمیدم که هست. شب ها، سر به بالین، هزاران هزاران ایده و فکر و حرف...با تو... صبح به خود بانگ می زنم همه چیز تمام است. ولی من روزی همه ی ناگفته هایم را - که فقط برای تو بود- بر کاغذی ، دفتری ، کتابی می نگارم و به آبی ، بادی ، پرنده ای می سپارم. و سپس برای همیشه وجودت را در وجودم هایبرنیت می کنم. خاموش کردنش محال است، چراکه جزیی از وجود من است، با خاموشی تو ،من نیز خاموش می گردم. آیا این نه همان است که همیشه بدان متهمم...وقتی که میخواهندم ،ایگنور مینکم. وقتی ایگنور میشوم ، میخواهم! نه نه. این آن نیست. این یک حس شگفتی آور در سراسر وجودم است. که نه به ترک تو ارتباطی دارد، نه ماه زیبای اسفندگان ، و نه داشتن اینهمه جوش روی پوست صورتم. دلیل آن فقط خود تو هستی...تو ، که از بی نشانگان آمدی و بی نشانه رفتی...فقط تو! آمدنی چون برق و صدایش را یکروز بعد چون رعد شنیدم...و بعد از آسمان برای همیشه ناپدید شد...من در این میانه...به تو می اندیشم...گرچه ...؛گریه نمی کنم نرو؛...؛بغض نمی کنم بمون؛...! و با اینکه بازگشتنت را یقین دانم ، تو را مختار در آسمان رها می کنم. پ. ن ۵: باز هم اسفندگان...میخوام باز هم از حس قوی و زیبایم به این ماه بگم...اسفند، حوت، مارچ، مارس و آلمانیشو نمیدونم!...تمام حیاط با همه ی وجود داره اومدنشو انتظار می کشه ، و درختا هم ، و من هم. همشون مودب و حرص شده ، در جاهای خودشون منظم واستادن ، تا به پاداش، زودتر از بهار بوسه بگیرن...اگر آبریزش بینی ام یا خارش چشمام به سلامتی قدوم تو نبود ، هرگز راضی به تحملشون نبودم. با عطسه های پیاپی ام ، انگار که تو را صدا می زنم...چشمام دو کاسه خون...و هیچ لوراتادینی دیگه حریف عطر تو نیست. پرده هارو باز کردیم. شیشه هارو می شو ریم. بوی رایتو وایتکسو دستمال کهنه های کف زمین ، و داوود با اون کلاه عجیبش ، و معصومیتش ، و ۶ صبح زنگ خونه رو زدنش...نمی دونم آلزایمر داره ، یا ناشنوایی پیری ، یا منش خیلی خیلی بزرگ ، که اصلا به روی خودش نمیاره وقتی من و مامان بحث می کنیم...و من معتقدم که اینا همه وظیفه ی داووده، نه من!!!...و او حتی به ما نگاه هم نمی کنه...عجیبه! و در این فصل زیبا، زیباترین روزش رو -۱۲ روز دیگه- مجبورم پیش شهر بانو - که هنوز اون چادر گل گلی مامان ،خسته اش نکرده...و با همه ی وجود می پوشدش و صدام می کنه، بهم لبخند میزنه ، قربون صدقه ام میره ، و در آغوشم پناه می گیره ، و قول میده که برام دعا کنه - و محمد اسدیان و عشرت و خیلی های دیگه ـ دقیقا ۴۵۰ تا بچه ی بی سرپرست و MR و CP که توی این دنیا بی کس اند ـ باشم. مجبورم درست در روزی که همه ی دنیا میخواد که پیش پام فرود بیاد و ستایشم کنه و بهم تبریک بگه...خودم پدر مادر کسای دیگه باشم...خاله یا دوست یا طبیب یا در یک کلام کسشون باشم...آخه اونا هیچکسو ندارن...هیچکس! پذیرفتم...پذیرفتم که امسال باید با اونها این زیبایی رو جشن بگیرم...؛ شایدم یه کیکی خریدمو...؛ با اکبر رضایی ، ثریا قیروانی-کیارش و امیرو علی ، زری زرگریان-پویا و پدرام و منوچهر، بهناز یغمایی-سینا، شیلا شیدفر ، احمد سلطانی ، فائزه محسنی وفا-رضا، افجنگی، شاملو، مهاجری، بابازاده، شکری، اعظم نجفی-مبینا و کیمیا، خرمی ،شقایق واحدی، جلیلیان، بختیاری، کریمی، بهاری، صدوقی، کاظم زاده، پرسویی، نجف زاده، حتم پور، ماه دشتیان، نصیر، آخوند زاده، روزبهانی، افخمی، تقی زاده، آقیلی (که من همیشه میگم عاقلی)، کوهی، فتانه مختاری، شیرین سلیمانی، آز، شریف نیا، عصار ها، دهقان، علیون -محمد، فهیم، مطلوبه لایق، آریانا، حمیرا تحریری، نرگس، مهری ، یوسف، حسین، اردوان تقوا، اکرم سلیمی، ابوالقاسم اسکندرنیا، شهرزاد مختاری، فیروزه فرشچی، و ... جشن بگیرم. پ.ن۶: باید برم ماموریت...تا همه ی این عقب ماندگی این چند ماه اخیر و سفر های متعددمو جبران کنم. یه ماموریت سخت و طولانی ـ حداقل تا آخر سال.اگرچه باید امروز می رفتم...ولی وقتی ذهنم آشفته است ، اولین قدم برایم مرتب کردن آن است و بعد کار... و علت همه ی این پست طولانی (که شاید تو معتقد باشی قدیما بیکار بودی که می نوشتی) بخاطر همینه...شاید تا کلی وقت دیگه نتونم پستی داشته باشم- پس باید همه ی حس هامو می گفتم و چیزایی که بعد ها از ذهنم می پره ولی خاطره شون همیشه هست! بخصوص که آخر هفته موظفم به D.C زنگ بزنم و بعد شاید ماراتونی شروع بشه که شش ماهه منو سر کار گذاشته و شاید دیگه نرسم همه ی خاطراتمو برا روز مبادا حک کنم. امیدوارم هرچه زودتز زادیتن و آلرگوکروم و ایرانسل و همه ی روز های برفی رو فراموش کنم، و زودتر به آدمیت برسم، و همونطور که تو گفتی دیگه هرگز آزادی فردیم رو به هیچکس و هیچ چیز تسلیم نکنم. احترام به انسانیتم رو همیشه قائل باشم تا هیچوقت به خودم طعنه نزنم که من لیاقت همینو داشتم و بس!!!
یا حق ۵مارچ۲۰۰۷ در ـ روس ـ ته ـ ران و به یاد تو هم ، هستم تو که در چنین روزهایی، سال ۸۲ بزرگترین هدیه روزمو بم دادی که کتاب کوچکی بود از دوسنت اگزوپری! ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
!Memories
هو
دنیا پر از فرصت های مختلفه برای تو...خیلی وقت پیش اینو استادم ( د. ص. و) بهم می گفت ، زمانیکه بین چند تا موقعیت خیلی خوب مونده بودم که کدوم رو انتخاب کنم. امروز با دیدن یه همکار آلمانی، باز هم به این موضوع معتقد شدم. که هنر من پیدا کردن موقعیت ها نیست...چون اونا بالواقع وجود دارن...هنر من انتخاب درست از بین اوناست...چقدر دنیا بزرگه، و چقدر خوبه که آدم میتونه آنقدر بگرده تا اون چیزیو که میخواد انتخاب کنه...البته امیدوارم قبل از این که ؛ گیم اور ؛ بشم ، بتونم انتخابمو کنم... یا نشسته گوشه ی دنجشو کتاب می خونه...مثلا تورات یا شاعره و شعر های خوب خوب میگه...مثلا: ؛ تو از کجا می آیی که اینهمه به نخوت دستانم گرما می بخشی؛ یا سر و کارش فقط با نی نی هاست...اونارو معاینه می کنه یا سرگردونه...میون شهر ها و کشور های مختلف...ایران، اسراییل، کالیفرنیا، آلمان، دبی یا یه پژوهشگر برجسته است...که دقیقا داره رو موضوعی که همیشه آرزوی من بوده کار می کنه... مثلا ماست سل ها و بانک استم سل ها از نورد کورد یا خیلی رسمی و کراوات زده...ظاهر میشه و بعد غایب یا خیلی دوره...خیلی خیلی دور...طوریکه فکر می کنم من باید برم پیداش کنم...ایندفه دیگه اون نیست که میاد...با یه شاخه گل و یه جعبه شیرینی و کلی رسمیت و محبت...من باید آستینامو بزنم بالا، و همین فردا به آژانس هواپیمایی زنگ بزنم...و برم دنبالش...مطمئنم منتظرم میمونه تا پیداش کنم!
پ.ن۱: این داستان ورژن جدیدی بود از ؛خاله سوسکه- مدل ۲۰۰۷؛!!! پ.ن۲: شقایق، بنفشه، شهریار...انگار خواب میدیدم! اینهمه همخوانی با همه ی افکار من! آیا اینها از پیش تعیین شده بود...و کلی کتاب روانشناسی به زبان آلمانی...کاش اون موقع ها که تصمیم گرفته بودم، می رفتمو این زبونو می خوندم...تا امروز کمی می فهمیدم که موضوع از چه قراره...امروز با همه ی تسلطم به زبان های مختلف، پیش یه مترجم کم آوردم! در حالیکه شدیدا احساس تاسف میکرد که چرا من هفته ی پیش امتحان قوه ی قضاییه رو ندادم...برای اینکه بشم یه مترجم رسمی...!درست همون پیشنهادی که چند وقت پیش هم پسرم بهم داد! پ.ن۳: +: بابا جون معلوم شد کار کی بوده... -: کی؟ +: داوود...مامان! داوود زنگ زده افغانستان؟ ++: داوود اصلا نمیاد... -: :)))))
۳مارچ ۲۰۰۷ مارچ هم رسید... و ماهی های قرمز توی تنگ های رنگاوارنگ و حس نوستالژیک قوی که فقط با دیدن اونا روشن میشه و هنوز گریتینگ مسج موبایلم عوض نشده ؛ او می آید؛ و این همه بسته به اینه که ؛ کی میروم؛ در حالیکه مارچ هم رسید... درست ۱۴ روز مونده به اون روزی که اینهمه کار داد دستم منو وارد مهلکه ای کرد که مجبورم بخاطرش ۶۰-۷۰ سال بدوم...و انرژی بسوزونم! [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
پرشينبلاگ |
